|
هو نوز | ||
|
|
رفتيم عوض كنيم لوازم آرايشي رو...و مس بخريم و قهوه و... گفتم هرچي زودتر آماده كنم وسايلو بهتره... عصر بود... پيرهن مردونه مشكي گشاد و بلندمو پوشيدم... با شال مشكيم و شلوار مشكي خنك و گشادم... تا جايي ك ميشد روي مچ پامو آوردم پايين ك معلوم نباشه... بدنم سفيده برعكس صورتم و با لباساي مشكي تو چشم ميزنه... مچ پامو پوشوندم.. موهامو با كليپس كامل جمع كردم بالا... ي ضد آفتاب معمولي زدم با يكم ريمل ك مث مرده ها نباشم... فقط همين... ضد آفتاب و ريمل... خريد كرديم اخرش مامانم گفت بريم من ميوه هم بخرم... دو تايي توي پياده رو داشتيم ميرفتيم... من ب چهره و كلا ب آدما نگاه نميكنم وقتي ك بيرونم... اآدما رو ميبينم ك دارن ميان ولي بهشون نگاه نميكنم... ديدم ك ي نفر داره مياد از روبرو ... ي پسر بود... ب نظر ازين پسر داغونا ميومد... نگاش نكردم... مامانم جلو بود.. احساس كردم خيلي داره نزديك ميشه بهمون... از مامانم رد شد من يكم رفتم عقب تر و پشت مامانم ك بهم نخوره... دستش بالا بود و.... آرنجشو كاااامل زد ب سينه چپم:) دنيا واستاد... حس تجاوز بهم دست داد... آرنج اون بود و سينم... قشنگ لمس كرد و رفت... دستام مشت شد... نگام افتاد ب زمين... عرق كردم... حس كردم همه مغازه دارايي ك كنارمون بودن فهميدن... ولي مامانم نفهميد... گفتم مامان... پسره بهم دست زد... همينطور ك راه ميرفتيم بهش گفتم... و همونطور ك راه ميرفتيم با عصبانيت بهم گفت موهاتو بكن تو ك بهت دست نزنن... داغ كردم... گفتم ي نگاه ب من و تيپم بكن! و همين... اشك جمع شد تو چشام ولي ازون جايي ك ميدونستم درك نميكنه... هيچي نگفتم و ريختم تو خودم... توي ي مغازه... مامانم رفت انگور بگيره... تو حال خودم بودم و فوق العاده عصبي... ب اين فكر ميكردم ك ريدم توي هرچي ايرانه و اين جامعه گوه... ك نگام افتاد ب پسري ك تازه پشت لبش سبز شده بود و داشت انگور ميريخت تو پلاستيك... نگام افتاد ب دستش... از ارنج تا مچ ساق دستش ي خط بلند و شاف عمودي بود ك حدود پونزده تا خط افقي هم از روش رد شده بود... خيلي عميق بودن... بر اساس تجربه روي پاهام:) ميدونستم ك پسره خيلي خيلي عميق زده بود:) خيلي خيلي عميق... اين بود ك شبم كامل شد... و لعنت ميفرستم ب همه كس و همه چي... ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۲۸ ] [ salam ]
كاش ميشد ي لوله رو كنار مري گذاشت ك ته اين لوله هه ب معده نرسه.... برسه ب ي چيزي ك جايگزين معدس و جاسازي شده تو بدن كنار معده ... بعد داخل دهن دو تا دكمه بود.. ي دكمه مسير معده و مري واقعي رو باز نگه ميداشت و اون يكي رو ميبست... اون يكي دكمه معده فيك رو باز ميكرد اصلي رو ميبست... فيكو فعال ميكردي... ميخووووووردي ميخووودي تا بتركي و بعد خيلي راحت... معده فيك رو در مياوردي و تخليه ميكردي بيرون بدون اينكه چيزي جذب بدنت بشه!!! و از هورموناي لذت بخشي ك بعد غذا خوردن ازاد شدن لذت ميبردي بدون اينكه چيزي جذب بدنت بشه و چاق بشي! و براي معده اصليت فقط و فقط غذاهاي مغذي و سالم و مورد نياز رو ميخوردي... واي اگه ميشد... من يك عدد آدمه مبتلا ب بوليميا هستم:) باي ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۲۶ ] [ salam ]
نهار پرخوري كردم.. اون عدس پلو و ته ديگش.. نتونستم جلومو بگيرم... گفتم اوكي.. اسپرسو رو بخور و ديگخ تا اخر شب هيچي نخور... من گرسنم نميشه... رژيم منطقي هم گرفتم ي ماه... پرخوري من از هوسه... انگار ي چيزي تو مغزم مشكل داره... پيام سيري لامصبو نميفرسته!!! من شروع كنم غذا خوردنو تمومه... نميتونم جلوشو بگيرم... پس شروع نبايد بكنم... اومدن ي دونه هويج خوردم و چايي سبز گذاشتم... هويجو خوردم و چايي دم كشيد... و اين بيسكوييت هاي مادر و ويفر و نان سوخاري رو ديدم و تموم... خوردم.. خوردم خوردم... در يخچالو باز كردم... خامه رو ديدم:/ با بيسكوييت مادر... وحشتناااااك ترين تركيب... خوردم خوردم خوردم نصف خامه رو خوردم... داشتم ادامه ميدادم ك ب خودم اومدم... و دوييدم سمت دستشويي... كم كم راه افتادم! كار اشتباه اما منطقي ايه... اينقدر اوردم بالا ك ب هويجه رسيدم و دست نگه داشتم... ميدونم... دارم مريض ميشم... من ي مريضم!!!! كاش زودتر برسم ب 57... و ثابت بمونم... تنبلي نكنم و باشگاهمم برم... و امروز با اينكه امشب بالا اوردم... كالريم 1800-2000 تايي هست... كاش غذا خوشمزه نبود ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۲۶ ] [ salam ]
I overeat overeat كاش ميشد حال الانم رو قبل پر خوري اندازه ده ثانيه تجربه كنم تا قد خر غذا نخورم اونم اخر شب!!!! معدم درد ميكنه دلم و معدم اومدن جلو سنگينم دلم ميخواد بالا بيارم ناراحتم و پشيمون نميتونم درست بخوابم فردا ك بيدار شم يبسم و فوق العاده سنگين و عصباني و پر از عذاب وجدان و... بدترين چيز بي اعتمادي ب خودمه... Fat pig!!! Is the worst thing that i call myself! چاق نيستم... وزن شصت روي قد صد و شصت و شيش... احساس چاقي دارم! و نميخوام اين احساس رو... از دست خودم عصبانيم!!! قرارمون چي بود لعنتي؟؟؟!! بهونه مياري ك غذاها خوشمزن؟ يني ارادت در حد سوسيس بندري و ساندويچ و سس سفيد و دلستر انگوره قرمزه؟ (خبر مرگم دقيقا همه اينااااا رو در حد مرگ كوفت كردم!!!!) ريدم تو ارادت... كي عوض ميشي؟ چيت دي ي روز در هفتس.... نه هفت روز! حس الانت رو ببين.. هر وقت خواستي پر خوري كني.. ب خودت بگو ارادت در همين حده؟!؟!؟؟ اون لحظه فك ميكني لذت بخشه... ولي فقط براي همون لحظست حال خوبه... بعدش احساسات بدتري مياد سراغت... آينده نگر باش و ب فكر خودت.. ب فكر من باش... ب فكر خودمون باش... حساي بالا عذاب آورن... قرار نيست عوض شن هر بار ك پرخوري كني داستان همينه... دور باطل... يادت ك نرفته؟! ارزش داري واسم... صاف بشين... شل كن عضلاتت رو.. دست بزار روي معدت و بيا پايين... چي ميبيني؟ (ي برآمدگي فوق العاده شديد و حال بهم زن، ي شكم بزرگ ك داره ميتركه، سنگيني سنگيني سنگيني) اگه اين حسو داشتي بدون اشتباه رفتي... تكرارش نكن....
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۲۴ ] [ salam ]
چرا اسمت ك مياد... يهو ميلرزه تنم؟ و كير توي اين اهنگاي شخمي ك منو برميگردونن ب هرچيزي ك در تلاش براي فراموش كردنش هستم
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۲۳ ] [ salam ]
|
|
| [قالب وبلاگ : لیمو بلاگ] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||