|
هو نوز | ||
|
|
اينقدر تاثير دارن خواب هام روم ك... ازون بيشتر خوشم اومده و ازين بيشتر بدم اومده... و جالبه حس ميكنم اونم از من بدش اومده... يني ميگي ك... اونم از من خوشش اومده؟ ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۵۱ ] [ salam ]
ي حس ريزي بهم ميگه ك اضطراب اجتماعيم داره برميگرده... ريزا...ريز:)) و اين حس باز داره ذهن من رو بازي ميده... منو درگير زوم شدن روي كاراي بقيه و هزار تا داستان چيدن پشت كاراي بدون منظورشون ميكنه... مثلا همين الان... اومدم سلف... ك و آ و عين بودن اينجا... سلام و دست دادن و صحبت راجب واحدام... گذشت... غذامو گرفتم اومدم نشستم... خدافظي كردن رفتن... دو تا داستان الان وجود داره توي ذهن من... اون داستان قوي تره بهم ميگه ك... اينا تا ديدن تو اومدي پاشدن رفتن! چون از تو و حرف زدن با تو خوششون نمياد... چون ظاهرت خوشگل نيست... و حتي اون كلمه كريه هم از قصد براي ريدن روي تو ب اون پسره نسبت داده شد...و آ بدون خدافظي رفت برعكي اون دو تا... اون داستان ك توي ذهن من ضعيف تره... ميگه بنا ب اين دليلاي واضح ك غذاشون تموم شده بود كلاس نداشتن ديگه ميخواستن ب مترو برسن كلاس نقاشي داشت اون دختر و و و و و... رفتن كسي با تو مشكل خاصي نداره! اما خب... همينقدر ك با نوشتن اين مسائل ب احمقانه بودن اين قضيه ك چقدر الكي اهميت ميدم پي ميبرم.... همونقدر هم نميتونم اين افكار رو ترك كنم... همونقدرم عذاب ميكشم... همونقدر نه... خيلي بيشتر! ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۵۰ ] [ salam ]
خسته شدم از استرس خسته شدم از اين قلبه پر از استرس خسته شدم چرا ميام خوبي كنم در حق بقيه ولي در حق خودم ميرينم با اين كار؟؟؟؟! خسته شدم... هنوز قلبم ميزنه بخاطر اين قضيه مزخرف!!!! قضيه ال و اص و... اه..
واي حالم بده...سرم گيج ميره من توي شرايط فوق العاده وحشتناك بودم و هستم چمه چرا اينطوري شد؟ چرا نميتونم دروغي رو بگم ك همه باور كنن و اوكي باشه؟ چرا ميرينم؟؟؟ چرا ميام خوبي كنم ميرينم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من دلم براي س تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!! من نبايد ديشب خوابشو ميديدم... خواب ب اونوضوح... با اون چشاش... لبخندش... برگشته؟ استوري ام ع از قضيه اتاقشون... قطعا بايد برگشته باشه...نه؟ نميدونم... واي كاش امشب بگذره زودتر دارم از دل درد و غذا خوردن زياد...از پرخوري اين سه چهار روز ميتركم حس فوق العاده بديه حس بديه ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۴۹ ] [ salam ]
هر ترم همينطوره... و اين ترم...حتي بدتر تلاشاي شديد من واسه اينكه اشكام جاري نشه! ي عاااالمه دانشجو ك در آموزش حيرون نشستن و واستادن... از هفت و نيم صبح درگيرم... هي برو هي بيا هي التماس كن ميخوام بنويسم ك اوج حس بد امروزم يادم بمونه... همين الانم دلم ميخواد گريه كنم! اشك جمع ميشه توي چشام و ي لبخند ميزنم تا بيخيال اين حس فوق العاده بد بشم... يازده واحد دارم...با التماس همينا رو هم گرفتم... فهميدم ك ن وقتي بحثه اولويتاش بشه... فاصله بين خودش تا من ي دنياس... نميگم كاري نكرد برام...نميگم بايد منو بزاره جلوتر از خودش...اصلا همچين چيزي رو نميگم... ولش كن... همينم كم مونده بود وقتي نيايش نيست باهاش تنها بشم... از روي پله ها پاشدم بدو رفتم بالا ي كلاس خالي پيدا كردمو نشستم... آهنگ قشنگ هري پاتر رو گذاشتم... صداي گنجشكا كلي از بيرون مياد... زير بار كولرم و .... ي نفس عميق ميكشم:)) آفتاب رفته و نزديكاي غروبه... منم و ي كلاسه تنها ك روي تخته هاش پر از انتگراله.. چيزي ك... فقط ياد ميگيري...(البته من يادم نميگيرم:) ) و... بله از كاربرد در حد مرگ و زندگيش خبر داريد... حتي نميدونم اينا انتگراله يا چي! بازم ي نفس عميق... نميدونم بمونم يا برم... اضطراب اجتماعيم بهتر شده... حسش ميكنم... كامل خوب نشده اما كمتر شده... حس ميكنم ي سري ادما... وقتي بهم زل ميزنن... وقتي سنگيني نگاهشون رو احساس ميكنم(شايدم اين توهم من باشه و اصلا ب من نگاه نكنن اكثرشون:) ) كلي فكر دربارم ميكنن... و اين...نشون از اينه ك من هنوز كامل خوب نشدم... ميدونم... اين همش توي مغزمه... ن توي واقعيت... چي بگم... خستم... حداقل خوبيش اينه ك اين حس اضطراب در حد مرگ و تپش قلب... كم و كمتر شده... از نود و نه رسيده ب پنجاه... و اين يني موفقيت... يني ي قدم مثبت در جهت رسيدن ب رويام! قدم ب قدم ادامه ميدم... ي نفس عميق ديگه... يكي ديگه... باز دوباره...پشت سر هم... ي لرزش خفيف رو احساس ميكنم توي بدنم و پاهام... عيب نداره:)) من دووم ميارم... هي تو! دختر كوچولو؛) هواتو دارم... تو هم داشته باش عوضيه باهوش :))) دوست دارم... دوست دارم منه عزيزم... من فقط تو رو دارم... تو هم منو... بيا بمونيم كنار هم :))) ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۴۸ ] [ salam ]
حدود يك ساعت و نيم تا شروع حركت... چمدون و وسايل آمادن... لحظه قشنگي نيست... مث دور شدن خاله از خواهر زاده... نصيحت كردنا... مهربون شدنا و غم سنگين دوري.... تابستون بدي نبود... اگه يكم كمتر تنبلي ميكردم عالي ميشد... برين واسه ي شروع جديد؟ ك ممكنه سخت ترين شروع باشه... ميتوني؟ بايد بتونم...ميتونم:)) سخت هست... سخت ترش نميكنم... برو بريم... ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۴۳ ] [ salam ]
|
|
| [قالب وبلاگ : لیمو بلاگ] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||