|
هو نوز | ||
|
|
بي ثباتم؟ نميدونم... وقتاي خوش گذروني يا وقتايي ك ميدونم قراره ازين منجلاب (الان دقيقا توي همين مرحلم و حتي از گفتن اين كلمه هم حس ميكنم دارن قدرنشناسي و بدجنسي ميكنم!) خلاص شم... فقط و فقط ي حس مياد سراغم و اون چيه؟ بله! عذاب وجدان!!!! و وقتايي ك حالم بده... دقيقا تم حسم ميشه تم همون نوشته ك گفتم دلت براشون نسوزه...خودشون انتخاب كردن و اين كسشرا... و الان حتي با فكر كردن راجب اون روز و چيزايي ك نوشتم حس عذاب وجدانم بيشتر ميشه... خودمو مقصر ميدونم... اره خودمو مقصر ميدونم وقتايي ك بايد دور شم ازشون فقط و فقط لعنت ميفرستم ب خودم ميپرسي چرا؟ چون عصبيشون كردم... چون توي كارا كمكشون ندادم... چون تظاهر ب نماز خوندن نكردم... چون غر زدم... چون پيرن...پير شدن:) چون من جوونم... چون چيزي رو دارم ك اونا ندارن و اشكم داره در مياد.. اينكه حس درونيم و نگاهم ب زندگي و ادما بنا ب شرايط عوض ميشه...داره روانيم ميكنه... اين بي ثباتي درونم داره تيكه تيكم ميكنه... من خستم...اره خستم از ندانم گرايي...چون هيچ ثباتي و قانوني و اعتمادي درش نيست... و من ي ادم بي ثبات با اعتقادات بي ثباتم... چيزي ك هم ميشه هم نميشه... هم ميدونم هم نميدونم... هم دوست دارم هم دوست ندارم... ازين تناقض...واي ازين تناقض... ي چيز بوده تو زندگيم... فقط ي چيز ك هميشه ميخواستم... و هيچ وقت نبوده ك نخوام... اونم بزرگترين رويامه... ك طبق گفته م.م روياي غير ممكن و دست نيافتنيه... و لعنت ب م.م... لعنت بهت ك بازيگر خوبي هستي... و من... حالم بده... فردا شب دارم ميرم و طبيعتا الان بايد خوشحال باشم اما... عذاب وجدان...گفتم ك:) ولم كن لعنتي... بزار شل بگيرم اين زندگي لعنتي رو... بزار شب بگيرم... خستم كردي... خسته شدم... اضطراب عذاب وجدان ترس افسردگي.... خستم كردين... چطوري خلاص شم؟ خستم... Hello darkness my old friend.... ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۴۲ ] [ salam ]
ي روند مزخرف تكرار ميشه.. ميام خونه بعد ي مدت طولاني... روزاي اول هم من دختر عااااشق خونه و خونوادم هم بقيه عاشق من و بعد كابوس شروع ميشه... اين كابوس ادامه داره تا دو سه روز مونده ب رفتنم... هم من مهربون ميشم هم اونا... و حرفاي مامانم راجب كي برميگردي و بيا همه چي ببر شروع ميشه... لحظه رفتن نصيحتاي پدر گرامي مث ي سوهان روي روحم كشيده ميشه... و بعد قطار و شروع داستان تهران... اين چرخه سالي سه الي چهار بار تكرار ميشه و نفرت انگيزه برام... ميدونم ممكنه بعداً با حسرت و عذاب وجدان بخونم اينا رو ولي الان هيچ چيزي بيشتر از جداشدن خوشحالم نميكنه ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۴۱ ] [ salam ]
اگه بخوام خودم رو توي سه كلمه خلاصه كنم...ب ترتيب اضطراب عصبانيت افسردگي و بيشترين ضربه رو دارم ميخورم ازشون... مهم ترين ويژگي هاي شخصيتي من... يا شايدم مهم ترين بيماري هاي شخصيتي من! دارن منو از درون داغون ميكنن.. اضطراب بيشترين تاثير رو داره روم... اينطوري ك.. شوره موهام بيشتر شده پرخور تر شدم و وزنم ميره بالا اعتماد ب نفسم كم و كمتر شده بيماري صدفيم خيلي خيلي شديد شده جوشاي صورتم زياد تر شدن ريزش موهام بيشتر شده بيشتر ميخوااااابم! خسته تر از هميشم...هر روز خسته تر از روز قبلم... نميدونم:)).. از اظراب اجتماعيم ك نگم... روي تمام ويژگي هاي زندگيم تاثير گذاشته...همش! نزديك تايم دانشگاها ك ميشيم اين بيماري! هاي من صد برابر ميشن و من وارد مرحله خلسه ميشم... هيچ كاري نميكنم و از اين هيچ كاري نكردن نهايت حس بد رو ميگيرم... كاش راه خلاصيش شدني بود... من ي آدم نااميدم... كلكسيون كاملي از تمام خوره هاي روح رو دارم:) اينم بگم ك... تنهام:) رفيق دختر زياد دارم اما... تنهام:)) و اين تنهايي رو هم دوست دارم و هم نه... فرمون دست عقلمه:)... و اينكه... دلم ميخواد پر انرژي شروع كنم اين ترم رو كاراي زيادي دارم از كار توي خوابگاه و قلم چي گرفته تا درس خوندن و كلاس زبان و تنظيم رژيم و خواب... خيلي برام مهمن...تك تكشون براي هدفم لازمن... من بايد هدف داشته باشم... هدفم جوريه ك با فكر كردن بهش دلم ميلرزه:) آسون نيست... اول از همه مخالفت هاي خانواده رو پيش رو داريم... و تمام سختي ها و تلاش هاي اين راه ك تهش ي تجربه خفن ميشه... تجربه اي خفن تر از تهران اومدن! اگه بخوام...ميتونم بايد بيشتر فكر كنم راجبش و بيشتر بخوام:)) ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۳۹ ] [ salam ]
دوباره وارد دوره اي شدم ك ي عالمه كار دارم و ب تنبل ترين مدلم تبديل ميشم... حالم از توي تخت موندن دااااره بهم ميخوره ولي نميتونم پاشم... مثلا امروز بايد كيك ميخريدم و تولد ميگرفتم براش... اما فقط و فقط با احساس بد خوابيدم... بايد كمكش بدم ولي نميتونم... نميدونم شايدم نميخوام..و اين باعث ميشه ازم عصباني باشه... تو روزاي آخري ك خونم عذاب وجدان ميگيرم... حالا جالبه اگه برگردم ب گذشته همون گوهي رو ميخورم ك خوردم اما... خسته شدم... كل زندگيم خسته بودم... دلم ميخواد يكم شل كنم:) خسته شدم از سخت گرفتن همه چي... ساعت هفته و داره شب ميشه و فردا هم تعطيله...و من بايد برم كيك بگيرم اما...چ مرگم شده... چرا سخت ميگيرم همه چيو؟ كاش برن ميگو و ماهي ها رو بگيرن و ازون ورم كيك ك من مجبور نشم با اين صورت ك نياز ب زمان داره پاشم برم بيرون بين جمعيت با اين اضطراب اجتماعيم! و بايد بگم ك... بله حدود سخ هفته تا يك ماهه ك بيخيال رژيم و باشگاه شدم و پرخوري ميكنم و حدث ميزنم ۶۱/۶۲ كيلو شده باشم! ميگه بچه كوچولو نيست ك كيك بگيري... عضوي از اين خانواده هم نيست! من عاشق خانوادمم ميدوني؟ پر از حس خوب و راه حل هاي عالي! و اين اخلاقاي گوهشون منو حساس تر و عصبي تر ميكنه!!! و منطقشون كشتههههههههههههه منو...بچه كوچولو؟! يكي بياد با اره برقي منو بكشه.. كلا همينن... حال بدم رو نميفهمن...نميشناسن منو... كمكم نميكنن! لامصبا خانوادمن ولي... روز ب روز منو از خودم و زندگيم متنفر ترميكنن...روز ب روز بيشتر باعث ميشن فرو برم تو اين تنبلي و عصبانيت و اضطراب و... حالا اگه ز بود ميگفت ارررره...بازم جبهه بگير و دنبال مقصر بگرد! شايدم واقعا دارم همين كارو ميكنم؟! نه؟!! اصن گوش نميده ببينه چ گوهي دارم ميخورم... من تو اين سه ماه ده سال پير ميشم و اونا رو هم پير ميكنم! لحظه شماري ميكنم واسه لحظه اي ك تو قطارم و تخت پايين در حالي ك اهنگ گوش ميدم بيرونو نگاه ميكنم:)
ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۳۸ ] [ salam ]
اينطوريه ك ي چيزي رو با لحن بد ميگه... بهم برميخوره با لحن بدتر جواب ميدم بعد پشيمون ميشم... چون ميدونم فقط ب اينكه بد جوابشو دادم دقت ميكنه نه اينكه خودش بد حرف زده بود! _تولد _وام ☹️ ادامه مطلب
امتیاز:
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۸ ] [ ۰۱:۵۹:۳۷ ] [ salam ]
|
|
| [قالب وبلاگ : لیمو بلاگ] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||